X
تبلیغات
دندان پزشکی 88
 

تبریک سال نو(89)

سلام به دوستای گلم!

منم به نوبه خودم این عید باستانی رو به تک تک شما عزیزان تبریک می گم و برای همگیتون سالی توام با خوشی و شادی را ارزو می کنم.


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در شنبه 29 اسفند1388 ساعت 23:50 موضوع دندان 88(خودمونی) | لینک ثابت


تبریک سال نو

سللللللللللام به همه  همکلاسی های خودم

منم به نوبه خودم سال 1389 را به همه تبریک میگم

امیدوارم که سال خوب وخوشی همراه با تندرستی در

کنار خانواده داشته باشین.لحظه تحویل سال ما رو از

دعای خودتون بی نصیب نکنید

من که امسال سال خیلی خوبی داشتم امیدوارم برای

شما هم همینجور بوده باشه


 

نوشته شده توسط علی رضا دهقان فرد در شنبه 29 اسفند1388 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط حسین اکابری در شنبه 29 اسفند1388 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


هزار و سیصد و...

سلام دوستان خوبم....

براتون سالی سرشار از خوشبختی و موفقیتو آرزو می کنم و امیدوارم از خوندن این شعر زیبای آقای شاهبداغی هم لذت ببرید...

هزار و سیصد و...

خداوندا در این سالی که در پیش است

نمی دانم  چه تقدیری مرا فرموده ای لیکن

در آغاز طلوع روشن سالی که می آید

کمک کن تا رها سازم زخود

من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس

هزار و سیصد و اندوه

خدایا مهر بانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

بفهمان زندگی زیباست

خداوندا تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

رفیقا، مهربانا،عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت،شست و شویم ده

تو پاکم کن، قرارم ده

کریما دست های گرم و لبخندی عطایم کن

تو ای نزدیک تر از من به من

اینک مرا دریاب ،پناهم ده

عزیزا پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت دلم آرامشی یابد

حبیبا قدردان خوبی ام فرما

تو گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم

تو چرخاننده احوال این دنیا

بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی

تو آرامش عطایم کن

خداوندا

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتادو نه لبخند زیبا را


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در جمعه 28 اسفند1388 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


اس ام اس های نوروزی

نوروز پیشاپیش مبارک.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در پنجشنبه 27 اسفند1388 ساعت 23:14 موضوع | لینک ثابت


نگاهی اجمالی به avatar

سلامی دوباره به همه

سلامی به گرمای تابستونای یزد و البته جدیدا دیگه باید بگیم زمستوناش

اول از همه سال نو رو به همه تبریک می گویم و بعد می رم سراغ بررسی آواتار


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در پنجشنبه 27 اسفند1388 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


من یک عاشقم.................

من یک عاشقم.................

خیلی زیبا بود.زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آن قدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من ،بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد. فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را هم جا به جا کند.در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود. آن قدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم ها و غصه هایم را فراموش می کردم.در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روز مره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیانش باشد.روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کردو از آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم "فتبارک الله احسن الخالقین" جاری می شود. به نظر من او ارزشمند ترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند. دوستت دارم ای فرشته ی زمینی...

 


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در چهارشنبه 26 اسفند1388 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت


بازم سلام!

سلام بچه ها!

امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه.دلم برا تک تکتون(اسم شکلات نیستا!)تنگ شده.ولی خوب چاره چیه٫گاهی وقتا جدایی هم لازمه دیگه.میخواستم امروز براتون چنتا پست طنز بذارم٫ولی خودم که حال خندیدن نداشتم.شما ها رو نمی دونم.حالا از اینا بگذریم.بچه ها نظرتون چیه فضای وبلاگو یه خورده صمیمی تر کنیم.اگه موافقید خودتون هم نظر بدید برای صمیمی تر شدن فضای وبلاگ چی کار کنیم.


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در چهارشنبه 26 اسفند1388 ساعت 10:53 موضوع دندان 88(خودمونی) | لینک ثابت


وقت اضافه برای خدا


لطفا تا آخرش بخونید

·   چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

·   چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

·   چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!

·   چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

·   چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

·   چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

·   چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

·   چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

·   چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!

·   چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

·   چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

·   خنده داره اینطور نیست؟

·   دارید می خندید ؟

·   دارید فکر می کنید؟

·   این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

·   آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

·   این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در جمعه 21 اسفند1388 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


قابل توجه

با سلام!

از مدیران وبلاگ خواهشمندم که حداکثر تا پایان هفته، نام اینجانب را از فهرست نویسندگان وبلاگ حذف کنند ...

از همین جا از تمام کسانی که به خاطر مطالب من ناراحت شده اند عذرخواهی میکنم ...

خوش باشین ...

\//\/\\/


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در پنجشنبه 20 اسفند1388 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


50 نکته برای اینکه به زن بودنت افتخار کنی.

دیگه مجبورم که جوابتونو بدم چون مسئولیت خطیر دفاع از خانمای محترم به عهده ی منه.برای مطالب من هیچ تهدیدی به این جانب وارد نشده چون آقایون خودشونم همشو قبول داشتن!!!!!

مخصوصآ پستی که حذف شد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت


اهل دانشگاهم !روزگارم خوش نیست

بخوانید و نظر بدهید.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت


کوتاه اما خواندنی2........

نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست؛ بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟!

واتسون گفت : ميليون ها ستاره مي بينم ! 

هلمز گفت: چه نتيجه اي مي گيري؟!

واتسون گفت : از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم

از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد

 از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد...!

شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون ! تو جان خودم و خودت خيلي احمقي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


کوتاه اما خواندنی........

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت؛ آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.» مشتري پرسيد: «چرا؟» آرايشگر گفت: «كافيست به خيابان بروی و ببيني، مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟» مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت، به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف. با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت: «ميداني، بنظر من آرايشگر ها وجود ندارند.مرد با تعجب گفت: «چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجا هستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.» مشتري با اعتراض گفت: «پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند؟» آرايشگر گفت: «آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.» مشتري گفت: «دقيقا همين است، خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند. براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.»

 

 


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت


نسخه

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه كه تعجب كرده بوده، میگه: واسه چی سیانور می‌‌خوای؟

خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه و البته حدالامكان اونو بكشه!!!

چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه:

"خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتون رو بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم رو از دست مي دم... از اينا گذشته،هر دوی ما رو زندانی مي كنن و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد."

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند.

داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: "خب چرا از اول به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!"

نتیجه‌ی اخلاقی: جهت صرفه جويي در وقت خود و سايرن وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید.


 

نوشته شده توسط علی رضا دهقان فرد در شنبه 15 اسفند1388 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


۵٠ مزیت مرد بودن

با توجه به تهدیدات جانی از سوی دخترای کلاس و اینکه اینجانب اواخر عمر خود را سپری میکنم میخواستم ۵۰ مزیت مردها بر زنها را براتون بذارم.

یه کم زیاده ولی باور کنین ارزش خوندن داره ...

این رو هم بگم که حقیقت تلخه ...

.

.

.

کجااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

نظر یادتون نره .....

\//\/\\/


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در شنبه 15 اسفند1388 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت


دعوت به جشن تولدم

سلام به همه ی دوستان عزیز. از اونجا که فردا تولدمهمی خوام همه تونو به جشن تولدم دعوت کنم. لطفا برای اطلاعات بیشتر از مکان و زمان تولدم لینک زیرو دانلود کنید..........

                                                                                                  باتشکر

لینک مورد نظر:دعوت به جشن تولدم

 


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در جمعه 14 اسفند1388 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


داستان

یه داستان بسییییییییییییییییییییییییییار خنده دار


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علی رضا دهقان فرد در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


نظرخواهی از اساتید

با توجه به درخواست بعضی از دوستان مبنی بر نظرخواهی بچه ها از اساتید٬این نظرخواهی را برای وبلاگ فعال کردیم.البته تمامی اساتید محترم می باشند.و این نظرخواهی تنها یک نظرخواهی از دانشجویان است.وما قصد اهانت به شخص خاصی را نداریم.

با تشکر(مدیریت وبلاگ)


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت 12:33 موضوع دندان 88(خودمونی) | لینک ثابت


پیغام مدیر

ضمن تشکر از نویسندگان محترم سایت٫ازتون یه خواهش داشتم.لطفآ مطالب طولانی را در ادامه مطلب درج کنید.

با تشکر


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت 12:8 موضوع دندان 88(خودمونی) | لینک ثابت


پیام تبریک

به آمنه بنت وهب٫خدا عطا کرده پسر/پسر چه گویم که به خلق٫خدا عطا کرده پدر.

                       میلاد پیامبر رحمت٬تاج افرینش٬بر شما مبارک.


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت 11:59 موضوع شعر | لینک ثابت


عابربانک

بازم میخوام یکی از حقایق روزمره رو که خیلی شاهدش هستیم در مورد دخترا بگم ...

احتیاجی به گفتن نیست ...

خودم میدونم که این مطلب 100 درصد حقیقت داره ...

شما هم با نظراتتون منو همراهی کنین ...

( \//\/\\/ ) Typesetting: Asghar Nafez


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


فحش های دانشجویی !!!

واسه دانشجوی دندون یزد و خودتون تو نظرات بذارین.البت با رعایت ........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در سه شنبه 11 اسفند1388 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت


فرق دانشجویان ایران با جاهای دیگر جهان

سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.اول خواستم از نویسنده های فعال تشکر کنم وبعد از کسایی که اسمای مبارکشون در این لیست هست و ما هیچ مطلبی ازشون ندیدیم خواهش کنم خودی نشون بدن.با تشکر

درضمن آخر هفته یهresti به جزوه ها و کتاباتون بدین مخصوصآ خانومای یزدی!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین اکابری در سه شنبه 11 اسفند1388 ساعت 18:5 موضوع طنز | لینک ثابت


یه داستان جالب

زمانیکه مردی در حال رنگ آمیزی کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را بداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید

"پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد"
آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودکشی کرد .....

عبرت:خشم و عشق حد و مرزی ندارنددومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
همواره در ذهن داشته باشید که: اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
مراقب افکارتان باشید   که تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود
مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود


 

نوشته شده توسط علی رضا دهقان فرد در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت


رزم رستم و اسفندیار

 رزم رستم و ويروس

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علی رضا دهقان فرد در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


ازدواج دانشجویی

چگونه یک ازدواج دانشجویی موفق داشته باشیم؟

همان طور که می دانید ازدواج بر سه قسم است: ازدواج موقت ، ازدواج دائم و ازدواج دانشجویی!!
در این نوشتار می خواهیم راه های یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم.

ازدواج دانشجویی از سه کلمه ازدواج + دانشجو + یی تشکیل شده است!!
در لغت نامه این کلمات این گونه تفسیر می شوند:

ازدواج : 2 تاشدن ، قاطی مرغ ها شدن ، از دست رفتن! از پا افتادن ، کاری است خوب که من آن را خیلی دوست می دارم!

دانشجو : نام چیزی است که این روزها همه هستند! بلاتشبیه به تلفن همراه که همه دارند. انسان علاف از نوع باکلاسش را گویند!!

یی : چنین کلمه ای هنوز کشف نشده است.!!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علی رضا دهقان فرد در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


توکل

سلام این مطلب برای من خیلی زیبا و جذاب بود امیدوارم برای شما هم اینطور باشه......


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت


مدلهای تیپ زدن دخترا

۱ : مدل جنتل وومن: خدا رو شکر بین این همه مدلای عجیب و غریب یه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم

هستن که علاوه بر اینکه مد روز و تحصیل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارغ ازسرگرمیهای الکی تو

زندگی دنبال پیشرفتن.

۲.مدل ناز نازی:این مدل کارو زندگیشون با دوستا بیرون رفتن و تلفن و چته و تا ۵۰ سالگی تو اتاقشون

عروسک نگه میدارن فعالیتهاشونم شامل خریدن هر چیز مد روز و به باد دادن پولای باباجون هست.

۳.مدل اجتماعی:این عده بیشتر شامل دخترای فمینیستیه که عاشق شرکت تو فعالیتهای اجتماعین ولی وسط

همون کارها هم تا یکم کار جدی بشه دادشون در میاد که بابا ما خانومیم این قدر کار سخت بهمون ندین!

۴.مدل مرد ذلیل:این مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن (به علت کمیاب بودن این مدل

 نتونستم اطلاعات بیشتری در موردشون پیداکنم).

۵.مدل مامانم اینا:این مدل دخترای محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام میدن خیلیاشونو

 میشه تو گروه خرخونا که تو پایین توضیح دادم هم پیدا کرد.

۶.مدل ضد پسر:این مدل یه جورایی همکارمنن همه فکر و ذکرشون اینه که یه پسر و ضایع کنن و تا یک سال

 این اتفاق خجسته رو واسه دوست و آشنا تعریف کنن

۷.مدل خرخون:این مدل تو زندگی فقط یه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بری میبینی از دیپلم

 خیاطی بگیر تا گواهینامه زیر دریایی رو گرفتن .ولی پای عمل که برسن هیچی بلد نیستن

۸.مدل روشنفکر:این مدل عقل کل هسنن و عشق شرکت تو کلاسهای مختلفن از یوگا بگیر تا مدیتیشن و …

۹.مدل شاکی: دخترایی هستند که توی نظرخواهی بد و بیراه میگن (بلانسبت دخترای کلاس ما)

۱۰.مدل سرگردون:خانومای عزیزی که این مطلبو خوندین و جزو هیچکدوم نبودین

شما شامل ترکیبی از مدلای بالا هستین که به مدل سرگردون معروفه ...

منتظر جواب هستم ...

 ( \//\/\\/ ) Typesetting: Asghar Nafez


 

نوشته شده توسط حسین اکابری در یکشنبه 9 اسفند1388 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح اما خواندنی ( طنز )

سلامممممممممممممم.
 
    بدون شرح اما خواندنی ( طنز )
 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید


 

نوشته شده توسط سیمین شفیعی در یکشنبه 9 اسفند1388 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت